خوش تیپ ترین پسر دنیا

تمام هستي من


مگر یادت میگذارد که آرام باشم؟

مگر خاطره هایت میگذارند که بی تو زندگی کنم؟

محال است بی تو بودن ، خیال است با تو پر کشیدن...

مگر یادت میگذارد که فراموشت کنم

کاش اینجا همان آغاز بود ، کاش هیچ آغازی پایان نداشت

گرمای تنت بر روی تنم نشسته،

جای بوسه هایت بر روی گونه ام مانده

از وقتی رفتی صدها بار توبه کردم ،

اما باز هم هوس آغوش گرمت را کردم

من عاشق، محکوم به تنهایی ام !

مگر عشقت میگذارد که بی خیالت شوم؟

مگر تو میگذاری....

شب شد و اشکهایم بیشتر ، دلم هوای تو را کرده ،

باز هم میگویم با همین چشمهای تر:

برگرد که دلم گرفته ،

کجایی که یک عالمه دلتنگی در قلبم نهفته !

مگر میشود بی نفس زندگی کرد،

ای که تو هستی نفس در سینه ام!

مگر میشود بی عشق زندگی کرد،

ای که تو هستی تمام زندگی ام!

مگر میشود بی یار زندگی کرد؟

ای که تو هستی تمام هستی ام!

مگر میشود بی تو زندگی کرد ؟

نه من حتی نمیتوانم فعل نتوانستن را

در هوای بی تو بودن صرف کنم!

مجرمی نیستم که اسیر تنهایی شوم ،

فراری میشوم ، باز هم در به در این دنیا و یک دیوانه ی زنجیری میشوم ،

تا در این حال و هوای جنونم تو را پیدا کنم....

مگر بی تو بودن میگذارد که خوشحال باشم؟

آب خوشی نیست که بی تو از گلویم پایین رود،

هر چه شود محال است عشق تو از قلبم بیرون رود!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 18:46  توسط خوش تيپ ترین پسر دنیا  | 

راز دلهايمان


گفتی دوستت دارم و دلم لرزید

گفتم به عشق تو زنده هستم و دلت راز دلم را فهمید

گفتی مال توام ، گفتم بدجور گرفتار توام

بگو از احساست تا بگویم از لحظه های عاشقی مان

بگو از حال و هوای قلبت تا بگویم از خاطره های شیرینمان

گفتی همیشه به یاد توام ، گفتم هنوز هم خیره به عکسهای توام

گفتی سحر شده و هنوز به عشقت بیدارم ،

گفتم از سر شب تا حالا از دلتنگی ات بیمارم

بگو از آن حرفهای عاشقانه ات تا بگویم که آرامم ،

تا بگویم به هوای بودنت است خوشحالم

گفتی نفسهایم عطر حضور تو را میدهد ،

گفتم که قلبم به عشق در کنار تو بودن همچنان میتپد

گفتم یار توام ، همیشه و همه جا در کنار توام ،

گفتی یاد توام ، اگر هم نباشی باز هم درگیر انتظار به تو رسیدنم

گفتی می آیم فردا ، گفتم میمیرم تا فردا ،

طاقت ندارم حالا بیا در کنارم ، من آن آغوش گرمت را میخواهم ....

تو را تا ابد اینجا میخواهم ، که همیشه بمانی ،

همیشه همینجا دستان مرا بخواهی

که بگیری دستانم را ، بفشاری هر دوی آن را ،

بگویی همیشه میمانی ، هیچگاه غزل رفتن را نمیخوانی

گفتی دوستت دارم و دلم لرزید ،

چشمانم جز قطره های اشک در چشمانت چیزی را ندید،

هیچکس جز من و تو این راز عاشقانه را نفهمید!

چه کهکشان زیباییست راه نگاه تو ، چه زیباست این دنیای عاشقانه ی تو ،

چه خوشبختم از اینکه تو را دارم ....

اینبار هم تو گفتی دوستم داری و دو تا به نفع تو ،

دلم دیوانه شده از دست محبتهای تو!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 18:45  توسط خوش تيپ ترین پسر دنیا  | 

خیانت عشق


از همه گذشتم به خاطر تو ،  

چشمهایم را بر روی همه بستم به عشق چشمهای تو

دیگر قلبم را به کسی ندادم به هوای داشتن یکی مثل تو

گفتم حالا که عهدی بستم و عهدی با من بستی ،

وفادار بمانم و عشقم را به تو ثابت کنم

گفتم حالا که دوستت دارم و تو نیز گفته ای که مرا دوست داری  

تا نفس دارم با تو بمانم

روزها گذشت... روز و شبم با عشق و محبت های پوچت گذشت

من میگفتم از رویاهایم ، تو میخندیدی به آرزوهایم!

درد دلهای بی جواب ، چند شب است نیامده به چشمهای خواب ،

عشق اینگونه جواب مرا داد ، تو به من پشت کردی و

همان دلخوشی های پوچت، زندگی ام را بر باد داد!

روزی آمد که دیدم دستت درون دستهای کسی دیگر است ،

قلبت مال من نیست و در کمین بیچاره ای دیگر است ،

قلبت شلوغ شده و زندگی ات تباه ،

نمیدانم چرا تو آمدی و مرا شکستی ، من که نکرده بودم گناه!

تو لایقم نبودی ، حالا دیگر بی ارزشتر از آنی که حتی لحظه ای به تو فکر کنم ،

برو که نمیخواهم فکرم را حتی با خیال بی خیالی تو خراب کنم!

این را نوشتم نه به خاطر اینکه به یادت هستم ،

خواستم بگویم که بدون تو اینک خوشبخترین عالم هستم

خواستم بگویم که قلبم مال یکی است که حتی  

یک تارموی او را هم با یکی مثل تو عوض نمیکنم،

تمام دنیا را به من بدهند او را ترک نمیکنم،

او جایش تا ابد در قلب من است ، هیچگاه به عشقش شک نمیکنم ....

یک روز میرسد قلبت را میشکنند ، تنها میمانی ، پشیمان میشوی ،

در به در کوچه و خیابان میشوی و در حسرت روزهای با من بودن میمیری....

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 18:45  توسط خوش تيپ ترین پسر دنیا  | 


هر چه با احساس باشم به احساس تو نمیرسم

هر چه این دست و آن دست کنم به پای تو نمیرسم

چه کسی میداند در قلبم چه غوغاییست

چه کسی میداند در دنیای من چه میگذرد؟

هیچکس حال مرا ندارد ، هیچکس احساس مرا ندارد ،

گاهی فکر میکنم تنها منم که عاشقم ، گاهی فکر میکنم تنها منم که دیوانه ام

کافیست لحظه ای را در کنارت باشم ، آن لحظه برایم به معنای یک زندگیست

تو معنا داده ای به زندگی ام ، پرواز دادی به بالهای خسته ام ،

تو مرا نجات دادی  ، به من نفس دادی، دستهایم را گرفتی ،  

عاشقی را به من یاد دادی ،

به من شوق پرواز دادی، لبخند به لبانم هدیه دادی ،

تو به من همه چیز دادی و اینگونه من صاحب دنیا شدم و دنیای من شدی تو....

از این احساس بیرون نمی آیم ،

وقتی با توام تا ابد از دلت بیرون نمی آیم ، چه جایی بهتر از قلب تو ،
 
عشق را خلاصه میکنم در نگاه مهربان تو...

کاش این فصلهای با تو بودن هیچگاه نمیگذشت ،

کاش هیچ برگ سبزی بر زمین نمینشست ،

کاش همیشه روزگارمان مثل این روزها بود ،

 کاش پرنده عشقمان همیشه در حال پرواز بود،

 نه قفسی بود تا اسیر شود آن پرنده ،

نه سرنوشت تلخی بود تا رو کند برگ برنده....

همیشه دلم میخواهد در یک سکوت عاشقانه ، با آرامش در آغوش تو باشم ،

همیشه دلم میخواهد به هیچ چیز جز در کنار تو بودن فکر نکنم ،

تنها حس کنم گرمای وجودت را ،

بشنوم صدای مهربان تپشهای قلبت را ....

نه ببینم ابرهای سیاه را ، نه بپوشانم یک دل کبود را ،

 نه در خواب روم ، نه در فکر گرگها روم!

هر چه به گذشته بازگردم چیزی را به یاد نمی آورم ،

هر چه به روزهای با تو بودن فکر کنم همه را مثل خاطره در دلم نگه میدارم ،

 تا خاطره های با تو بودن شود سر برگ روزهای زندگی ام  

تا همیشه به نام تو بنویسم شعر زندگی را....

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 18:44  توسط خوش تيپ ترین پسر دنیا  | 


ای که تو با چشمهای نازت ، دیوانه کردی قلبم را ،

نگاهی هم به قلب من بینداز

ای که تو با ناز نگاهت ، دیوانه کردی چشمانم را ،

حس کن هوای نفسهایم را ...

ای که تو با دستان گرمت ، به آتش کشیدی دستان سردم را ،

مرا  در میان خودت بگیر ، مرا بسپار به آغوشت ، رهایم کن در آغوشت،

از همه چیز خلاصم کن، بگذار لحظه ای رویایی شوم...

ای که تو دیوانه کرده ای دل عاشقم را ،

در این حال جنونم ، تویی تمام جانم ، قبله راز و نیازم ،

ای که تو با چشمهای نازت ،

مرا از آن حال به این هوای عاشقی برده ای

ای که بدون تو هیچم ، لحظه ای نباشی پوچم،

خالی از عشق و محبت ، خالی از وفا و عادت...

ای که بدون تو حتی برای خودم هم نمیتوانم زندگی کنم ،

منی که مدتهاست برای تو زندگی میکنم

ای که بدون تو نفس در سینه نیست ،

منی که مدتها به عشق تو نفس میکشم ....

ای که بدون تو زندگی برایم بی معناست ،

منی که از تو یاد گرفته ام رسم زندگی را....

دست خودم نیست حالم ، بدون تو بازی زندگی را میبازم ،

ای که تو هستی پلی عبور از دره ی بی وفایی ها...

رهایم نکن، مثل همیشه که مرا درک میکردی ،

احساسم کن ، مثل همیشه که دوستم داشتی ، عاشقم کن ،

مثل همیشه که بودی ، مرا تا پایان راه همراهی کن، که تنها نباشم ،

جدا از تو و با غمها نباشم ، خودم باشم و خودت ،

بوسه میزنم بر روی گونه هایت ،

خیالم راحت است ، قلبم با تو دیگر تنها نمیماند.... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 18:43  توسط خوش تيپ ترین پسر دنیا  | 

اما...


 

 
اما ...

اما عزیز خسته و داغدار من...
با همه اشتیاقم...

بگذار در سودای با تو بودن بمانم

بگذار هیچ جلوه ای از زمین در تصویر عاشقانه و خدایی خیال من نباشد

بگذار در اشتیاق دیدار تو بمانم...

بگذار نفسهایم در آرزوی دیدار تو به شماره افتد...

بگذار همه آن چیزهایی که خدا بی حضور مادی تو

بر من بخشیده است...دست نخورده بماند

بگذار لطافت انتظار را در سینه پر اندوه خود

به تمامی لمس کنم.....

بگذار افقهای خیالم را برای دیدار تو

به نظاره بنشینم....

بگذار خلوتگاه درونم با هاله ای از نور خدایگونه روحت پوشانده شود...

بگذار در حسرت دیدار تو بمانم...

بگذار سوز و گداز سینه ام....پر جوش بماند...

بگذار پر التهاب بمانم....
بگذار همیشه و برای ابد....

دلتنگ تو بمانم...

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1391ساعت 17:14  توسط خوش تيپ ترین پسر دنیا  | 

چه زيباست

 

چه زیباست بخاطر تو زیستن

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،

مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،

زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،

وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛

برای تو می تپد

دوست دارم تا اخرين باقيمانده ی جانم تو را عاشق  كنم

زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده

زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده

 زندگی من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته

نفس كشيدن من تنها با ياد اوری زنده بودن تو امكان پذير است

همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردی تو را ميبينم برايم كافی است و قانع

كننده است كه زندگی زيباست

اگر روزی از ديار من سفر كنی با چشمانی نابينا شده از گريستن در نبودت جای

قدمهايت را بر روی سنگفرش خيابان گل باران ميكنم

 

I LOVE YOU

            

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1391ساعت 17:12  توسط خوش تيپ ترین پسر دنیا  | 

غصه تنهایی...

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن ! آینه اینقدر تماشایی نیست

 

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا

دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟!

 

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست

 

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد

آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

 

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

 

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1391ساعت 17:7  توسط خوش تيپ ترین پسر دنیا  | 

تنهایم...

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

****

می خوانمت

با هفت زبان

در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای

سرشار از تکلم درخت و آفتاب

سرشار از تنفس آینه و عود

سرشار از بلوغ آسمان

و من هر چه می آیم

به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

می خواهم در بیرنگی گم شوم

****

نمی دانم

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد

          می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

               جا ماند

****

جای تامل نیست

قاصدکها آمده اند

و تو در سرود خلسه و خاکستر

                           ناپیدا شده ای

و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم

و به انتظار شب بوها

که در بهاری زرد

به شکوفه نشست

****
نمی دانم کدام پرنده

در نبض مدادهایت جاری بود

که هیچ کاغذی

در وسعت حجم آن نگنجید

راستی نگفتی کدام باد

      بادبادکهایت را با خود برد

****
پنجره را می بندم

خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود

و آفتابگردان نگاه تو

در آسمان هشتم

ناتمام ادامه دارد

و من

به یاد آن پرنده ای می افتم

که صبح

در متن بلوغ و آفتاب

ناپیدا گم شد

     ناپیدا گم شد.

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1391ساعت 17:6  توسط خوش تيپ ترین پسر دنیا  | 

عصیان...


به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم


بیا ای مرد ، ای موجود خودخواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را


منم آن مرغ ، آن مرغی که دیریست
به سر اندیشهٔ پرواز دارم
سرودم ناله شد در سینهٔ تنگ
به حسرتها سر آمد روزگارم


به لبهایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آواز خود را


بیا بگشای در تا پر گشایم
بسوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر


لبم با بوسهٔ شیرینش از تو
تنم با بوی عطرآگینش از تو
نگاهم با شررهای نهانش
دلم با نالهٔ خونینش از تو


ولی ای مرد ، ای موجود خودخواه
مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
بر آن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است ، تنگ است


مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
بهشت و حور و آب کوثر از تو
مرا در قعر دوزخ خانه ای ده


کتابی ، خلوتی ، شعری ، سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است


شبانگاهان که مَه می رقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی و من مست هوسها
تن مهتاب را گیرم در آغوش


نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
در آن زندان که زندانبان تو بودی
شبی بنیادم از یک بوسه لرزید


به دور افکن حدیث نام ، ای مرد
که ننگم لذتی مستانه داده
مرا می بخشد آن پروردگاری
که شاعر را ، دلی دیوانه داده


بیا بگشای در ، تا پر گشایم
به سوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1391ساعت 17:5  توسط خوش تيپ ترین پسر دنیا  |